X
تبلیغات
رایتل

نــــسیـــــــــــــم بـــهـــــــــار

اینجا زمین است حوا بودن تاوان سنگینی دارد

برای خودت زندگی کن،



کسی‌ که ترا دوست داشته باشد،



با تو میماند،



برای داشتنت می‌جنگد...



اما اگر دوست نداشته باشد،



به هر بهانه‌‌یی میرود...!


نوشته شده در شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392ساعت 01:36 ق.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)



بهونه که می گیره


نق که میزنه


بی حوصله که میشه


یعنی دل تنـــگه


قهر که می کنه


لوس که میشه


یعنی بی تابه


یعنی کم دارتت


به همین سادگی!!!


زیاد پیچیده نیست


فهمیدنِ حالِ زنی که عــاشق شده... .
نوشته شده در جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392ساعت 06:35 ب.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)



سخته ..





فراموش کردن کسی





که با او





همه چیز و همه کس را فراموش می‌کردم...

نوشته شده در جمعه 22 آذر‌ماه سال 1392ساعت 12:51 ق.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)

خسته ام...


اما تحمل می کنم....


خدایا روزگارت با من واحساسم بد کرد... .




نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392ساعت 05:28 ب.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)

وقتی دیر رسیدم با دیگری دیدمت


فهمیدم گاهی


نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است


نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392ساعت 05:22 ب.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)


روزی که برای اولین بار


تو را خواهم بوسید


یادت باشد


کارِ ناتمامی نداشته باشی


یادت باشد


حرفهای آخرت را


به خودت


و همه


گفته باشی


فکرِ برگشتن


به روزهای قبل از بوسیدنم را


از سَرَت بیرون کن


تو


در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری


که شباهتی به خیابان های شهر ندارد


با تردید


بی تردید


کم می آوری

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392ساعت 05:19 ب.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)

تفاوت انسان و زن


پله ای ست


که از همه طرف به یک جا ختم می شود


به سمت حقارت


تفاوت انسان و مرد


پله ای ست


با جهت نمایی که ظاهرا رو به بالاست


اما از کار افتاده


به سمت اثبات زور

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392ساعت 05:16 ب.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)


تلخ است ،


همه فکر کنند سرت شلوغ است ،


و تنها خودت بدانی چقدر


تنـــهایی ... .

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392ساعت 05:13 ب.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)

قول داده اَم…


گاهـــی...


هَر اَز گاهـــی...


فانـــوس یادَت را...


میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه، روشَـن کنَم...


خیالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛


هَنوز هَم دَر این شَبهای بـی خواب و بـی خاطـــِره...


میان این کوچـه های تاریک پَرسـه میزَنـَم...


اَما بـه هیچ سِتاره‌ی دیگـَری سَلام نَخواهــَـم کَرد…


خیالَت راحَت !

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392ساعت 05:11 ب.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)

انگشت نمای مردم شهر شده ام...


شیرین ندیده اند...


که تیشه به دست بگیرد...


و به سمت بیستون برود... .

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392ساعت 05:09 ب.ظ توسط نسیــــــــم بهــــار نظرات (0)

  1    2    3  >>

Design By : Pichak